|
صدا:دوربین:شعر |
|
چیزی را که وجود ندارد،نبین،چیزی را که هست،تماشا نکن...عینک رویا به چشم بزن |
... در این ایوان که اکنون ایستاده ام سال تحویل می شود در آن غروب ماه اسفند از همه ی یاران شاعرم در این ایوان یاد کرده ام مادرم در این ایوان در روزی بارانی سفره را پهن کرده بود برای فهرست عمر من ناتمام گریه کرده بود همه ی عمر در پی فرصتی بود که برای من در این ایوان از یک صبح تا یک شب گریه کند. ... از مجموعه ی : ویرانه های دل را به باد می سپارم 
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:8 توسط بهنام شریفی |
سر انگشت هامان را بر دریا می گذاریم و فاتحه می خوانیم نمی دانیم این همان آبی است که سال ها صرف نوشتن اش کردیم تا روزی که تو را با خود برد هیچ نمی شنوم جز سرانگشت هایی سرگردان که « آب آب » به هم ریخته را کنار می زنند نمی دانند دریا شده ای. اعظم شاهبداغی از مجموعه ی : « تلفنی که هیچ کس بر نمی دارد »
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:31 توسط بهنام شریفی |
من کوچه ی پشتی ام عادت دارم به کودکان کیف به کول خسته از معلم ومشق و کارمندی که باید سیگارش را در من دود کند هر صبح دهانم را مسواک می زند رفتگر قراری اگر بگذاری من می توانم ساکت باشم قدمی اگر بگذاری می بینی چه پنجره هایی که به سمت من باز شده اند من کوچه ی پشتی ام فقط خواستم گفته باشم. مجید کوهکن از مجموعه ی:« آکواریوم » 
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:43 توسط بهنام شریفی |
تقدیم به معنای واقعی دوستی ... اگر می خواهی نگهم داری دوست من از دستم می دهی اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من تا انسان آزادی باشم، میان ما همبستگی یی از آن گونه می روید که زنده گی ِ ما هر دوتن را غرقه در شکوفه می کند. « از مجموعه ی سکوت سرشار از ناگفته هاست / ترجمه ی احمد شاملو » 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 3:41 توسط بهنام شریفی |

« خانه »
من دارم مثلِ شمع آب میشوم و بر قلبِ درحالِ آتشم میپاشم
تو هم با تیرِ تازهای که پرتاب میکنی
آتش بیارِ معرکهای
نگو جایی نداریم
راهی نداریم
ما شاعریم
به صفحه که میشود راه پیدا کرد
در انتهای سطرِ یکی از شعرهای خوش ساختم
کوچهای برایت کنار میگذارم
کسی چه میداند
شاید هم تهِ این کوچه خانهای ساختیم
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:5 توسط بهنام شریفی |
ازتاثیر به تاثر رسیدن مرگ را به یادم می آورد مرگ حضور ناقص اکسیژن ازمیان دود بی امان سیگار - این رفیق همیشه - است مرگ عکسی از تو که لبخند را از یاد می بَرَد مرگ حضور دائمی دستانی که از ایثار دل می زند مرگ کلیشه ای عظیم از تکرار دوستت دارم های یخ زده است مرگ ناگهان فرا می رسد از پس دوست هم قطارش زندگی مرگ بود و هست و خواهد شد وقتی از تاثیر به تاثر می رسی وقتی از حمایت به حماقت می رسی وقتی از عشق دو شقه می شوی مرگ رفیقی است مهربانتر از آغوش گرم مادر عظیمتر از دستان گرم پدر وَ پُرعشقتراز چشمانی که به من گفت: بمان ۸۸/۷/۱۴ 
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:35 توسط بهنام شریفی |
کبریت کشیدم کلمه روشن شد پک زدم به « تو » دوباره به « تو » باز هم « تو » دود شد دور ِ دور ِ دور تا خاکستر ریخت بر سر انگشتان من دوباره من باز هم من کبریت کشیدم. از مجموعه ی : « ویرگول ها به کنار آمدنم آمده « تو » ببیند »
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:9 توسط بهنام شریفی |
توقع ما بیشتر از اینهاست بی پولی دومین اثر حمید نعمت الله بعد از فیلم موفق بوتیک است. بوتیک با نگاه تلخ و گزنده ای که نسبت به جامعه ی پیرامونش داشت، تا مدتها در ذهنها باقی ماند وبه عنوان یک کار اول ماندگار در سینمای ما ثبت شد. هنوز جهانگیر و اتی و مهرداد وژاله در حافظه ی ما به زندگی خود ادامه می دهند و همین حالا هم آقا شاپوری های زیادی در اطرافمان وجود دارند که شاید از وجودشان خبر نداشته باشیم. نعمت الله با سابقه ی دستیاری مسعود کیمیایی به نگاهی اجتماعی رسید که حال وهوایی تلخ و گزنده داشت و از میان تصاویرفیلمش می توانستیم صحنه های تکان دهنده ای از زندگی و دردهایش را نظاره کنیم. علاوه بر همه ی اینها فیلمساز مثل هر کارگردان خوب، سینما را در درجه ی اول اهمیت قرار داد و اثری خوب و شایسته را به فهرست خوبهای دهه ی اخیر سینمای ایران اضافه کرد.حالا در سال هشتاد و هشت شاهد دومین کار نعمت الله هستیم. فیلمی که می توانیم به اعتباربسیاری از لحظاتش، آن را در گونه ی کمدی قرار دهیم.قبل از هر گونه بحثی به یک سوال مهم می پردازم که هنوز جواب خاصی برای آن پیدا نکرده ام:چرا حمید نعمت الله بعد ازفیلم بسیار تاثیر گذار بوتیک باید کاری به نام بی پولی ارائه دهد که با وجود پاره ای لحظات تلخ در مجموع لحن سرخوشانه و ساده انگارانه ای دارد و در عین حال به لحاظ سینمایی هم فاصله ی بسیاری با کار اولش دارد؟ در اینجا ذکر چند نکته را لازم می دانم: اول اینکه هیچ کسی نمی تواند به جای یک خالق اثر هنری بنشیند وبه جای او تصمیم بگیرد و حکم صادر کند.( که این امر با مبحث هرمنوتیک مدرن و خوانشهای مختلف مخاطبهای اثر هنری کاملا تفاوت دارد) در واقع هیچ کدام از ما نمی تواند و نباید به جای آقای نعمت الله فکر کند و تصمیم بگیرد و دیکتاتور گونه رفتار کند.هر هنرمندی در تمام طول تاریخ آزاد است که اثر خودش را بیافریند و زاویه ی نگاه خودش را داشته باشد.بعد ازهر آفرینش است که نقد، خودش را با نگاه به آن می آفریند. اما سوال مطرح شده ناظر بر این حرف است که در وضعیت وخیم وحاد سینمای ما چرا فیلمسازی که می توانست در خط فکری خود جلو برود باید به گونه های دیگر هم سرک بکشد و به این ترتیب در سیر حرکتی خود وقفه بیاندازد؟ ثانیا درتاریخ سینمای ما چیزی به نام ژانر وجود نداشته و ندارد. تنها نمونه هایی از تلاشهایی موفق وبیشتر ناموفق افرادی وجود دارد که سعی کرده اند به این گونه ها نزدیک شوند.در ایران جدا از مباحث ژانر یک دسته بندی دیگرشکل گرفته که فیلمها را بنا به نگرش غالب خالقانشان، دریک گونه طبقه بندی می کند.عنوان سینمای اجتماعی ما هم بعد از تولد خشت و آینه و قیصر و گوزنها و خداحافظ رفیق و تنگنا و تعدادی دیگر ازفیلمهای انتقادی - سیاسی ما در اواخر دهه ی چهل ( به غیر از خشت و آینه ) ودهه ی پنجاه تا پیش از وقوع انقلاب، به دنیا آمد و سینمای اجتماعی بعد از انقلاب هم به گونه ای دیگر راهش را تا به امروز ادامه داده است. لازم به یاد آوری است که به خاطر شرایط خاص سینمای ایران، این دسته بندیها با وجود اشتراکهایی با نمونه های مشابه خارجی، یک سری مولفه و ویژگیهای خاص دارد که بر خلاف دید همه جانبه ی ژانر، تنها برای مضمون و محتوا ارزش قائل می شود و دید فرم گرا را در نظر گاه خود قرار نمی دهد.به خاطر وجود چنین شرایطی است که ما بیش از گذشته به فیلمسازهایی احتیاج داریم که امضای شخصی و مختص به خوشان راداشته باشند، نه اینکه با جریان غالب سینمای عامه پسند همراه شده و به دام سطحی نگری بیفتند.در سیستمهای استاندارد فیلمسازی، به کارگردانهایی هم بر می خوریم که خودشان اسم تکنیسین سینما را برای خود انتخاب می کنند و در کنار فیلمسازهای بزرگ به رشد و گسترش ژانر کمک می کنند. مثال دم دستی این قضیه رایدلی اسکات است که در بسیاری از گونه ها فیلم ساخته و در بیشتر مواقع موفق بوده است.اما در ایران، کم هستند کسانی که خودشان را تکنیسین بنامند و بسیاری این عنوان را مترادف با کوچک انگاری می دانند. میل به نوشتن و ساختن فیلمنامه های شخصی از روحیه ی مولف گرای فیلمسازهای وطنی خبر می دهد.با توجه به این صحبتها نمی شود حمید نعمت الله را در دسته ی تکنیسینها جا داد. چرا که در بی پولی هم با وجود ضعفهایی، نشانه هایی از دیدگاه شخصی خالق بوتیک را مشاهده می کنیم.در موج فیلمهای لوده ای که عنوان کمدی را سنجاق سینه ی خود کرده اند، نعمت الله انگار می خواسته علاوه بر دست و پنجه نرم کردن با سینمای کمدی، توانایی خود را نشان این دسته دهد و ثابت کند که می تواند در این قالب هم موفق باشد.گرچه او در بسیاری از دامهای این نوع فیلمها نیفتاده و فیلم شسته رفته و استانداردی تحویل مخاطبش داده، اما در بسیاری از لحظات نوعی سرگردانی میان لحظات کمیک و جدی فیلم وجود دارد که نشان می دهد حرفهای فیلمنامه نویس های کار با قالب ولحن فیلم متناسب نیست. به خاطر همین مساله است که حق داریم در جایگاه پرسشگر سوال ابتدایی متن قرار گیریم. به هر حال هر هنرمند در طول مسیر کاری خود ممکن است مسیر خود را تغییر دهد و فراز وفرودهایی داشته باشد. حمید نعمت الله هم هنوز در ابتدای راه به سر می برد و شرایط اقتصادی هم او را به این سمت سوق نداده است، چرا که یکی از خوش نامترین وفرهنگی ترین تهیه کننده های سینمای ایران یعنی آقای شایسته که بوتیک را هم تولید کرده بود، پشت سر بی پولی ایستاده است. بحث بر سر اندیشه و نوع اجرای آن است که در بی پولی حالت در نیامده و ابتری دارد. بعد از این مقدمه ی طولانی که اجتناب ناپذیر بود، به بی پولی می رسیم. 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:17 توسط بهنام شریفی |
... گل نسرین اگر گونه خراشیده دخترم نیست تمامی سپیداران جنگلی تابوت های ایستاده برادرانم هستند گونه خراشیده دخترم به اشک و بوسه شفا می یابد زلف برادرانم اما از ماسه کویر نخواهد رویید باز « منوچهر آتشی »
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:14 توسط بهنام شریفی |
بالاخره یکی از آرزوهای زندگی من محقق شد: دیدن شبهای روشن روی پرده درده سال گذشته بیشتر فیلمهای دوست داشتنی عمرم را روی پرده دیده ام به غیر از دو فیلم که امشب یکی از آنها را دیدم. دومی شب یلدای نازنین است. نمی دانم چطور شد و این غفلتهای نا بخشودنی چگونه شکل گرفت اما بالاخره امشب یکی از فیلمهای عزیز عمرم را در جایی که باید می دیدم، بلعیدم.چه تقارن جالبی که در سینما آزادی این فیلم را اکران کردند. وقتی استاد رویا را به دیدن خرابه ی آزادی برد، هیچ امید نداشتیم که روزی بازهم این سینما نفس بکشد. اما شبهای روشن کاری بود که در طول چند سال مخاطب بالقوه ی خودش را پیدا کرد و کم کم دوستداران پر و پا قرص خود را پیدا کرد. حالا هم که به فیلم نگاه می کنیم، هنوز زنده بودن و سرشاری از بین تصاویرش فوران می کند. مجموعه ی عواملی که در بهترین همکاری خود قله ای را به نام شبهای روشن برای سینمای ما به یادگار گذاشتند، هنوز هم نتوانسته اند به این اوج نزدیک بشوند. سعید عقیقی با پردازش خوب داستان داستایوفسکی و تزریق مفاهیم و شعر و ادب ایرانی فیلمنامه ای نوشت که یکی از معدود ادای دینهای به یادماندنی سینمای ایران به ادبیات فارسی است. حضور پررنگ شعر در فیلم با پردازش مناسب شخصیتها و جایگاهشان به خوبی در بافت دراماتیک فیلم جا افتاده است. در سالهای اخیر به جز نمونه ی موفق گاوخونی کار قابل بحثی در حوزه ی اقتباس ادبی ساخته نشده که مثل شبهای روشن اینگونه باور پذیر و بومی و تکان دهنده باشد. دیالوگهای پینگ پونگی بین استاد و رویا که به نوعی یادآور درگیری دائمی بین عشق وعقل در تاریخ ادبیات فارسی است، اساس فیلمنامه ی عقیقی را شکل می دهد. به سنت ادب فارسی همیشه این عشق بوده که پیروز برگشته است هر چند تاوان این عشق بسیار گزاف بوده و گاهی تا مرز نابود کردن کامل همه چیز پیش رفته است. تاوانی که استاد در پایان می پردازد تا به خود برسد واز سنگر خیالاتش بیرون بیاید،از جنس همین نگرش است.اما موتمن ِ کارگردان هم با وسواس بسیار ترجمان تصویری مناسبی را برای این فیلمنامه پیدا کرده است. موضوع داستان این قابلیت را داشت که به ورطه ی سانتی مانتالیسم مفرط بیفتد. اما موتمن با لحن و لهجه ی خاص دوربینش نه تنها به این ورطه نیفتاده، بلکه توانسته اثری را بیافریند که در عین گرمای درونی عاشقانه، ظاهری سرد و فاصله گذارانه داشته باشد. علاقه ی او به گدار در تک تک نماهای او دیده می شود. لحن فیلم مانند فیلمهای سرد وروشنفکرانه ی دهه ی شصت اروپایی، اصل را بر فاصله گذاریهای فرم گرایانه می گذارد. میزانسنهای خاص موتمن در چینش خاص بازیگرانش جلوی دوربیننمود پیدا کرده و باعث ایجاد یک وحدت ساختاری شده است. نماهای نیمرخ و تمام رخ و از پشت سرو توازی چهره ها کاملا متناسب چنین درونمایه ای هم هست. رویا مانند اسمش حضور وهم آلودی دارد. کما اینکه ما با یک خوانش تصویری از پایان فیلم که استاد را در حال خواندن شبهای روشن داستایوفسکی می بینیم، می توانیم این برداشت را داشته باشیم که اساسا رویا حضور فیزیکی نمی تواند داشته باشد. بیشتر گفتگوهای دو نفره ی او و استاد هم با لبهای بسته شکل می گیرد. حالا می توانیم اهمیت میزانسنهای موتمن را دریابیم که کاملا هم راستا با این مفهوم، این حضور متافیزیکی را موکد می کند. اما در جاهایی این چینش خاص تصنعی به نظر می رسد و در بعضی جاها دوربین حضور خود را به رخ می کشد که نکته ی مثبتی برای این فیلم به حساب نمی آید. اما در مجموع موتمن با پیدا کردن ما به ازاهای تصویری و استفاده ی مناسب از لوکیشنها و عنصر تکراردر موقعیتهای تصویری بهترین اثر خود را ساخته که امیدواریم بالاخره روزی به این اوج نزدیک شود. مهدی احمدی بازیگر قدر نادیده ی است که در اینجا با شخصیت فیلم هیچ فاصله ای ندارد. صورت سرد و خاص او کاملا مناسب نقش است. او هنرمندانه روند تدریجی و بطئی عاشقانه اش را با کمترین تغییر میمیک به نمایش می گذارد. او با بازی زیر پوستی خود به خوبی توانسته با چشمها و صدا و لرزشهای خفیف صورتش تمام وجوه شخصیتی استاد را نشانمان دهد. هانیه ی توسلی هم در بهترین نقش آفرینی خود حضور درخشانی دارد. توازنی که جنس بازی گرم او با بازی سرد احمدی دارد باعث شده که زوج بازیگری این فیلم هنوزهم جزو بهترین زوجهای بازیگری ده سال اخیر سینمای ایران باشد. غم و تردید پنهان و آشکاری که توامان در چشمهای توسلی موج می زند و شیوه ی ادای دیالوگهایش، هنوزهم تر تازه و از یاد نرفتنی است. هرچند درجاهایی کمبود تجربه ی بازیگری توسلی تازه کار آن روزها به چشم می آید، اما با اندکی اغماض می توان گفت که توسلی هنوز هم نتوانسته چنین بازی متفاوتی را ارائه دهد. حالا وقتی به کار نگاه می کنیم، بیشتر وبیشتر به اهمیت کار پیمان یزدانیان پی می بریم. این آهنگساز خلاق و موفق هم درخشانترین اثرش را برای شبهای روشن ساخت. گرایش یزدانیان به رشته ی اصلیش یعنی موسیقی کلاسیک،باعث ایجاد یک فضا و اتمسفر عاشقانه – روشنفکرانه شده است و درعین حال نوای ویولنهای او مرحله مرحله به عشقی ویرانگرنزدیک می شود و همراهی هرچه بیشتر مخاطب با فیلم هم به خاطر تاثیرغیر قابل کتمان این اثر فراموش نشدنی است. اهمیت حضور یزدانیان در این فیلم تا جایی است که شبهای روشن را بدون این موسیقی نمی توان تصور کرد. مجموعه ی این عوامل باعث خلق اثری شد که هنوز هم می شود دوستش داشت، هنوز هم می شود پای قوتها و حتی ضعفهایش هم ایستاد و هنوز هم می شود پا به پای آن گریست و درد کشید ولذت برد. در آخر افسوسی می ماند برای سینمایی که در این دو روز به مناسبت جشن خانه ی سینما به نظاره اش نشسته ایم. سینمای جسور وتر تازه و فکوری که حاصل یک دوران سپری شده است. دراین سالها تنها به تک چهره ها قناعت کرده ایم و حضور این همه فیلم خوب در یک دوره ی خاص برای ما تبدیل به یک آرزو شده است. به قول سید علی صالحی: « حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن! » 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:43 توسط بهنام شریفی |
کوتاه راجع به این نوشته: به بهانه ی روز ملی سینما ( گرچه این روز را جماعتی بی هنر نامگذاری کرده اند اما بهانه ها و تاریخها می توانند یادآوری عمومی را باعث شوند و تنها حسن روزملی سینما هم همین نکته است )، مطلبی را که دو هفته پیش برای کافه ی امیر قادری در سایت سینمای ما نوشتم، در محیط صدا:دوربین:شعر قرار می دهم.باشد که گریزی باشد برای عبور از این روزهای سهمگین و بی نشاط .مهم عشقی است که با وجود هر مساله ای نابود نمی شود.پس این عشق بی غل وغش را همینطوری بپذیرید و اگر دوست داشتید همراهش شوید. در آخر این متن را تقدیم می کنم به تمام عاشقان سینما و به خصوص شهرام شریفی عزیز «این نوشته صرفا یک تجدید خاطره با سینماست نه انتخاب برترینها که انتخاب کار بسیار دشواری است» سینما برام با قرمز جیرانی شروع شد و دیگه نتونستم ولش کنم با عاشقم من... سینما یعنی مجله فیلم از شماره ی 292 ( با عکس پرویز پرستویی توی فیلم عزیزم من کوک نیستم) تا امروز سینما یعنی خوندن نقد یک نفر که دو خط یک بار از کلمه ی استاد استفاده می کنه برای بیل را بکش فکر می کردم تارانتینو سن وسال زیادی داره بعدا عادت اون منتقد رو فهمیدم که به هر آدم خبره می گه استاد اون منتقد اسمش امیر قادری بود سینما یعنی اون شماره ی جادویی یک هفتم برای آل پاچینوی کبیر که گیجت می کرد سینما یعنی اون جمله ی آخر قادری در وصف پاچینوی کبیر که گفته بود نگاه آخر پاچینو توی بعد از ظهر سگی رو هیچ رقمه نمیشه توصیف کرد سینما یعنی آیدا منصور کامران یعنی نکته اشو گرفتم گفتن آیدا یعنی به قول شاعر آه گفتن کامران یعنی خنده های منصور قبل از غرق شدن یعنی نفس عمیق فیلم نسل من
سینما سینما یعنی دل دیوانه ی ویگن و گریه ی درد آور فروتن توی شب یلدا .jpg)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:51 توسط بهنام شریفی |
یک پرسش جدید پیدا شده ست: - کِی با بالهای شخصی خود پرواز می کنید؟- نمی دانیم شاید کسی که پاسخ این را می دانست در زیر خاک پنهان شده ست می سوزیم آماده می شویم می سوزیم « دکتر رضا براهنی » از مجموعه ی : « خطاب به پروانه ها وچرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم » .jpg)
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 3:40 توسط بهنام شریفی |
« تقدیم به آقای پشت پنجره و وسعت دیدش » از بالیدنیها بال بال زدن ُ وَبال ِ گردن شدن از آزادی مازادی از والدین دِین از عشق نقطه ی رفتن راستی زندگی دو نقطه که بیشتر نداشت؟ داشت؟ ویرایش: حسنعلی مرگان ۸۸/۶/۷ 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:50 توسط بهنام شریفی |
یادداشتی بر فیلم پستچی سه بار در نمی زند (یکی از مطالب امروز روزنامه ی تهران امروز و سایت سینمای ما)
« مادر شدن یعنی جاودانه شدن »*
پستچی سه بار در نمی زند بدون شک بهترین کار حسن فتحی تا به امروز است. فتحی در تمام کارهای خود دغدغه ی تاریخ و فرهنگ سرزمینی را دارد که همواره دستخوش چالشهای مختلف بوده است.اگر در کارهای قبلی او این دغدغه ها در نقاطی دچار لکنت و یا خودنمایی می شد، حالا با فیلمی سر وکار داریم که تمام این مفاهیم را دربطن خود جای داده و در واقع آنها را درونی کرده است.
مثل هر فیلم خوب دیگری، نشانه های قوت این کار را باید در فیلمنامه اش پیدا کنیم. فیلمنامه ی تو در تو و پیچیده ی پستچی سه باردر نمی زند، وارد سه ساحت تاریخی مختلف از زندگی یک فرد می شود که با هم تداخل زمانی و مکانی پیدا می کنند.این فرد بی چهره در واقع نمادی از لمپنیسم دامنه داری است که در بازه های مختلف زمانی چهره اش را تغییرمی دهد. از دیدگاه فتحی این لمپنیسم همان بی فرهنگی است که با توسل به قدرت سرمایه سعی می کند اندیشه و خرد ورزی را کمرنگ و بی اثرکند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:7 توسط بهنام شریفی |
« ای کاش می شد بدانیم ناگه کدامین ستاره فرو مرد؟ » چهارم شهریور سالروز کوچ مردی است که این دیار را خالی از هراهرمن و انیرانی می خواست. امید داشت و از حماسه ی شکست می سرود. عشق داشت و بر ویرانی سبز عزیزش می گریست. غم داشت و در غار تنهایی خویش به دنبال رستگاری می گشت. اما دریغ ودرد که شهریار شهر سنگستان را کسی جوابی نداد. او رفت و ما مرثیه خوان ماندیم.او به راستی پاک بود و این دیار را برای پاکانش می ستود.روانش قرین رحمت باد. وحالا گوشه ای از شعر هستن: ... گفت وگو از پاک وناپاک است ما به « هست » آلوده ایم، ای پاک! و ای ناپاک! پست ونا پاکیم ما هستان گر همه غمگین، اگر بی غم. پاک می دانی کیان بودند؟ آن کبوترها که زد در خونشان پر پر سُربی ِسرد ِسپیده دم... 
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:50 توسط بهنام شریفی |
تنیس، روی میز 
تنیس، بر مهربانیهای چمن
درآسمان، با ماه
هلال - بدر
هلال - بدر
هلال...
بدر...
در روزنامهها، با سنگ
سنگ - گاز اشکآور
سنگ - گاز اشکآور
سنگ...
شلیک...
تنیس، روی تلکس خبرگزاریها
با پاشنههای پوتین
لگد - صورت...
لگد - دهان من...
لگد - صدای تو...
کاشکی تنیس، در انتهای جهان با فرشتهای عاشق
و صدای دل
دل تو
دل من
تلیک - تلک
تلیک - تلک
بوم - تک
بوم - تک.
« بیژن نجدی »
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:44 توسط بهنام شریفی |
سلام به همه ی دوستان و بازدید کننده های صدا:دوربین:شعر از این به بعد سعی خواهم کرد شعرها یا بریده ای از شعرهای شاعران مورد علاقه ام را در کنار نوشته هایم بنا به حال و روز شخصی و یا به اقتضای این روزهای ملتهب شهر و دیارم در وبلاگم قرار دهم.پس فاصله ی گذاشتن مطالب بسیار کمتر از قبل خواهد شد. منتظر حضور شما و نظرهایتان هستم. 
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:6 توسط بهنام شریفی |
« نگاهتان به جوان امروز همین بود؟ » فیلم خاک آشنا اثر جدید بهمن فرمان آرا بعد از حدود دو سال و طی کردن مراحل مختلف که حاصلش جرح وتعدیل های فراوان بوده، در این روزهای خاص به روی پرده رفته است. فرمان آرا جزو نسل اول سینمای ماست. نسلی که به گفته ی خود به دنبال آرمان خواهی حرکت کرده، دورانی را طی کرده، با بی عدالتیها جنگیده، انقلاب کرده و هنوز هم روی آرمانهای خود تکیه می کند. گرچه ممکن است جنس مطالبات و دیدش عوض شده باشد اما هنوز اعتقاد دارد. چیزی که به نظر فرمان آرا در نسل جدید یا وجود ندارد یا اگر هم وجود دارد، بسیار کمرنگ است و باید مثل نسل قبل مملو از شور وشعور و هدف بشود. چند دیالوگ بین نامی نامدار و خواهرزاده اش بابک در همین فیلم خاک آشنا موید حرفم است. جایی که نامدار اشاره به اعتقاد نداشتن نسل جدید در هر شکل و نوعش می کند و می گوید: « شما به خدا وپیغمبر هم اعتقاد ندارید» و یا در جایی دیگر که می گوید: « شما نکاشته می خواهید درو کنید» و جوابش هم از زبان بابک این است: « ما درو هم نمی خواهیم بکنیم.»دقیقا مشکل فیلم جدید فرمان آرا همین نکته است. اینکه حرف و مضمون مهمتر از فرم و شیوه ی ارائه ی آن است. اینکه سینما تنها یک وسیله برای بیان حرفهای بزرگ در نظر گرفته شده است . اگر این دیالوگهای شعاری درکارهای پیشین فیلمساز تا حدودی جا می افتاد ولی درخاک آشنا این اتفاق نمی افتد، به خاطر این بوده که فرم کارهای پیشین متناسب با مضمونها انتخاب شده بود. سه فیلم قبلی فرمان آرا که سه گانه ای مرگ محور بودند، صرف نظر از اینکه نقاط قوت وضعفی داشتند، دارای فضا و اتمسفری بودند که می توانیم آن را به پای نگاه و امضای شخصی فرمان آرا بگذاریم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:38 توسط بهنام شریفی |
پشت چشمها خنجری گذاشتند تا دروغ را تا مغز استخوان تیر بکشیم چکش داوری بر فرق فرق ما شکست و خون نام دیگر رنگ شد تنها دریای شوری به نام دل مانده که تمام خنجرها را در خود غرق می کند ۸۸/۵/۱۲ 
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 3:57 توسط بهنام شریفی |
« ما بی چرا زنده گان ایم آنان به چرا مرگ خود آگاهان اند» امروز نهمین سالگرد رفتن احمد شاملو از میان ماست. در این بن بست کج و پیچ سرما، در این گرفتگی دلها، در این به خون نشستن دستها او برای ما سمبل و نمونه ی نستوه کلمه ای است که در تمام اعصار نشانه ی بزرگی از پیکره ی انسانی بوده است: آزادی به حرمت انسانی او می خوانیم و زمزمه می کنیم و می گرییم ومی دانیم که غیابش حضور قاطع اعجاز است:
« شبانه » در نیست راه نیست شب نیست ماه نیست نه روز و نه آفتاب ما بیرون زمان ایستاده ایم با دشنه ی تلخی درگرده های مان. هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است. در مرده گان خویش نظر می بندیم با طرح خنده یی، و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده یی!

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:30 توسط بهنام شریفی |