X
تبلیغات
صدا:دوربین:شعر
تنها برای من جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 3:37

 

تنهایی را دوست دارم، به شرط آنكه هرازگاهی                                                           دوستی بیاید تا درباره آن با هم حرف بزنیم.                   « لوییس بونوئل »   

 

سوگوار وهن عظیم تو

من

به خنده نشسته ام

 

با هم بودن ِ باتلاقی

هیچ صافی به دست حماقت نمی داد

 

گور به گور آدم دیده ام

با دو چشم و دو گوش و سری بزرگ !

 

مارم

که با هیچ گنجی نیست

تنها پیچیدن و درد می ماند و

مرهمی که بر گریه ضماد می شود:

 

سوگوار وهن عظیم تو

من

به خنده نشسته ام

                                                         ۸۹/۲/۱۷

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

و سیاهی تمامی ندارد! چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 2:1

 

« ای فسانه! خسانند آنان

   که فرو بسته ره را به گلزار.

   خس، به صد سال طوفان ننالد.

   گل، ز یک تند باد است بیمار.

                                                  تو مپوشان سخن ها که داری... »

                                                                          

                                                                 بخشی از منظومه افسانه

                                                                            نیما یوشیج

                                                                              ۱۳۰۱

خوب حالا چه می شود گفت و نوشت؟ خبر کوتاه بود و تلخ: « روزنامه ی اعتماد توقیف و هفته نامه ی ایران دخت لغو امتیاز شد. » حالا با شرایطی سال سیاه هشتاد وهشت را به پایان می بریم که آزادی بیان در این بوم ویرانه به صفر رسید. دیگر نه از سوپاپ خبری هست و نه از اطمینان.در این روزهای غم و ویرانی تنها دلخوشی ما در عرصه ی مطبوعات هم از بین رفت.تا کی نشریه ای جدید با سر وشکلی تازه در بیاید و دوباره از ترس توقیف آرشیوش کنیم. چرا که بعد ارزش تاریخی پیدا می کند!

این است سرنوشت تلخ نسل من که نمی داند به کجا چنگ بزند. نه تاب تحمل دارد و نه فرصت خروج از ویرانه ای که روزی ایران نام داشت. امیدوارم هر چه زودتر به سال جدید برسیم تا شاید پس از تحمل این همه بدبختی لحظه ای به توهم نو شدن چنگ بزنیم.این روزها لحظه به لحظه بر شدت اعتیاد من به هنر افزوده می شود. چرا که دیگر تاب ادامه ی این شرایط خفت بار را ندارم. پس زنده باد رویا و رویاپروری،انسانیت، آزادی،معصومیت، عشق و تمام مفاهیم و لذاتی که تنها در دنیای هنر یافت می شوند.بیرون این دنیا چیزی جز نفرت و کینه برایمان نکاشته اند. ولی ما هستیم و دوره می کنیم هنوز را...

   

 

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

شعری از مارگوت بیکل دوشنبه دهم اسفند 1388 3:15

 

تقدیم به : تو، تویی که هنوز مانده ای و با دیگران نسبتی نداری

  

 

این همه پیچ

این همه گذر

این همه چراغ

این همه علامت!

 

و همچنان استواری در وفادار ماندن

به راهم

خودم

هدفم

و به تو

 

وفایی که مرا

و تو را

به سوی هدف

راه می نماید.

                              « از مجموعه ی  سکوت سرشار از ناگفته هاست/

                                  ترجمه ی احمد شاملو »

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

 

                                            متوسطهای دوست داشتنی

  

طبقه ی سوم اثر جدید بیژن میرباقری است. حالا معلوم می شود که او کار با فضای محدود و شخصیتهای معدود را دوست دارد و در این امر موفق است. چنین درامهای شخصیت محوری، با دیالوگ و فضاسازی منظوراصلی اشان را منتقل می کنند.  این تریلر روانی بیش از هرچیز به زمانی که ساخته شده وابسته است. داستان و فضای آن کاملا نمادین است و می شود تفسیرهای متعددی را از آن بیرون کشید. در طبقه ی چهارم جوانانی زندگی می کنند که با برگزاری مهمانیها و خوش گذرانی خودشان را تخلیه می کنند. در طبقه ی سوم زنی تنها زندگی می کند که در جایگاه واقعی یک ناظر آگاه قرار گرفته است. قبل از حوادث فیلم هم بارها و بارها به دخترانی که به بالکن او رسیده اند، پناه داده و آنها را هدایت کرده است. وقتی عکسهاپیدامی شود، با توجه به دیالوگهای پیشین مخاطب به این اشتباه می افتد که زن تنها قصد سوء استفاده دارد.  اما در پایان و موقع انتخاب، دختر طبقه ی سوم و ساکنش را انتخاب می کند. طبقه ی دوم خالی است ( نشانه ای از فقدان زنجیره ی ارتباط با طبقات دیگر ) و در طبقه ی اول، نسل اول زندگی می کند. میر باقری توانسته با هوشمندی مرز ظریف بین داستان و فضا و بارنمادینش را حفظ کند. او فیلمی ساخته که به شدت به محیط اطرافش ارجاع می دهد. استفاده از تمام المانهای تریلرهای روانی- معمایی و بیرون کشیدن نکات کاملا اجتماعی محصول فشاری ناگزیر بر مولف بوده است. اما بیژن میر باقری ثابت می کند که در کنار تمام این حرفها به فیلمسازی ماهرتبدیل شده است. بازیهای فیلم تقریبا خوب هستند. مهناز افشار پرسونای همیشگی خودش را شکسته وبا انتخاب یک بازی سرد توانسته یک گام بزرگ برای اثبات تواناییهایش بردارد. پگاه آهنگرانی هم کاملا درست انتخاب شده است. او خصوصیت یک دختر کنجکاو و معترض ومعصوم و رند را توامان دارد. تفاوت جنس بازی او با سردی شخصیت مقابلش باعث ایجاد تعادل شده است. طبقه ی سوم یک اثر جدی با ضعفها و قوتهای مختص به خودش است که در آینده باید با توجه به زمان ساخت و اوضاع پیرامونش  بررسی شود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

 

لطفا مزاحم نشوید اولین تجربه ی مستقل محسن عبدالوهاب است. او پس از تجربه ی چند کار مشترک با رخشان بنی اعتماد حالا اولین فیلم مستقلش را ساخته است. فیلم با محور قرار دادن سه داستان مجزا از صبح تهران به تصویر پایانی شبانگاهی این ابر شهر و مردمش ختم می شود. در این مسیر قرار گذاشته می شود که سه برش از سه سبک مختلف زندگی را مشاهده کنیم تا بتوانیم پیرامون خود را بهتر ببینیم. داستانهای فیلم با ساده ترین تمهیدات در امتداد هم روایت می شوند. در صحنه ی تاکسی گرفتن روشنک ( با بازی باران کوثری ) روحانی را هم منتظر تاکسی می بینیم و داستان دوم از همین جا شروع می شود. با مراجعه ی پیرزن هم به طبقه ی پایین دفتر روحانی برای پیدا کردن  تعمیر کارتلویزیون  داستان سوم آغاز می شود. این نوع روایت در عین مجزا بودن بخشهای مختلف باید درنهایت از لحاظ بن مایه های فکری به سمت وسوی مشخصی برود. نمونه ی اعلای این روایتگری هنوز هم مثال خوب برشهای کوتاه آلتمن است. این فیلم با روایتهای مختلف و متقاطعش  آینه ی بزرگی از روحیات و خلق وخو و فرهنگ زندگی آمریکایی است. قصد عبدالوهاب هم نشان دادن عریان و صریح جامعه ی امروز پایتخت بوده است. فیلم با صرف نشان دادن و برش زدن نمی تواند به عمق و بن مایه ی مورد نظرش دست یابد. گرچه در پایان با شروع موسیقی کوتاه خلعتبری و نشان دادن شهر شلوغ و عبور و مرور عابران، کارگردان قصد داشته این ایده ها را به کل شهر تعمیم دهد، اما این بخشها از لحاظ درونمایه به انسجام نمی رسد. اگر هم قصد عبدالوهاب نشان دادن سه داستان در اپیزودهای مجزا بوده است، چرا بخشها کاملا مجزا نشده اند؟  به نظر می رسد که قصد فیلمساز روایت متقاطعی از آدمها بوده است. نمونه ی این بحث را می توان بعد از درست شدن تلویزیون زوج پیر دید. مجری تلویزیون همان بهرام است که بعد از یک روز پرتنش و اضطراب آور در حال گفتن جملاتی است که خود هیچ اعتقادی به آنها ندارد. نحوه ی اتصال داستانها هم که با روبرو شدن شخصیتها با یکدیگر شکل گرفته است. پس نمی شود به این فیلم عنوان اپیزودیک را اضافه کرد.اما با وجود این مشکل که خودش را در پایان بندی نشان می دهد، لطفا مزاحم نشوید کار قابل قبولی به عنوان اولین تجربه ی مستقل کارگردانش است. اگر هم در جشنواره ی کم فروغ امسال با فیلمهای دیگر مقایسه شود، عنوان نسبتا خوب را هم می توان به آن نسبت داد. طنز خوب فیلم و روابط بین شخصیتها گرم از کار درآمده اند.تعادلی که در طنز و کلا لحن فیلم هست، نشانه هایی از تجربه های قبلی عبدالوهاب هستند.نگاه اجتماعی فیلمساز هم بدون اینکه به دام شعارو موعظه بیفتد، در بسیاری از صحنه ها دیده می شود. معضلاتی  مثل اعتیاد و جدایی و عوارض شهرت و سرقت و مشکلات جنسی در سه بخش داستان گنجانده شده اند.فقط اگر به سکانسهای دفتر روحانی نگاه کنیم می بینیم که چه دید خوب و ظریفی به اجتماع در آنجا موج می زند.داستانک مرد جوانی که از حاج آقا می خواهد صیغه ی محرمیتش با زن میانسالی رابخواند، اوج این نگاه ریزبین و موشکاف عبدالوهاب است.لطفا مزاحم نشوید مجموعه ای از بازیهای یکدست و نسبتا خوب است. به جز داستان اول که دو بازیگر آن یعنی باران کوثری وافشین هاشمی چندان خوب بازی نکرده اند، بقیه ی بازیگران بسیار خوب ظاهر شده اند.باران کوثری با انتخاب یک بازی تکراری نتوانسته در تقابل با نقش مقابلش به یک حس واقعی برسد. اما افشین هاشمی هم با وجود بازیهای خوبش در تئاتر، هنوز نتوانسته با دوربین ارتباط خوبی برقرار کند. با تمام این اوصاف او می تواند در آینده یکی از وزنه های سینمای ایران باشد. به شرطی که راه درست خود را به همین ترتیب ادامه دهد.هدایت هاشمی در نقش یک روحانی خراسانی کاملا باور پذیر بازی کرده است. او سعی کرده که ریزترین رفتارهای یک روحانی را هم به درستی در بازیش نشان دهد. شیوه ی کفش عوض کردن در دفترش و یا ذکر گفتن و نگرانیهایش برای سرقت مدارکش از جمله ی این مواردند. از آغاز بخش اول  با اضطراب و تنش یک زوج جوان همراه می شویم. جدیت این بخش با بخشهای دیگر در تضاد است. گرچه گوشه هایی از بازی طنز را هم در کار افشین هاشمی می بینیم. بدون شک بهترین بخش فیلم داستان سوم آن است. داستان زوجی که می ترسند افراد غریبه را به خانه ی خود راه بدهند.نکته ی  جالب در این جاست که در صحنه ی شیشه کشیدن تعمیر کار با بازی خوب حامد بهداد می بینیم که ترس از آدمها چقدر می تواند منشا درستی داشته باشد. ترسی که جامعه و معضلاتش به مردم خود تزریق کرده است. حامد بهداد در این بخش با چند دیالوگ و نگاه کاری می کند که ما نگران سرنوشت بچه اش بمانیم. به پیرزن سفارش می کند که به زنش بگوید کم توقع تر باشد و بعد می بینیم که دروغگوی ماهری هم هست. اوعصبیت  فردی که شیشه مصرف می کند را بسیار خوب در لابلای اضطراب و بی حوصلگی اش پنهان کرده است. پیرمرد و پیرزن فیلم هم با وجود نداشتن تجربه ی بازی بسیار بامزه و خوب ظاهر شده اند. سینمای اجتماعی نوین ایران در چند سال اخیر با نمونه های شاخصش توانسته جایی  را برای خود اختصاص دهد. سینمایی که سعی می کند بدون توسل به کلیشه های نخ نما شده آینه ی شفافی از جامعه ی پیرامونش باشد. اگر نظارتها ومحدودیتهای دست وپاگیر و سلیقه ای از میان رود، این سینما می تواند به نقاط خوبی برسد و پا در مسیرهای جدید بگذارد.محسن عبدالوهاب اگر بتواند  دستمایه های مورد نظرش را با انسجام و غنای بیشتری در کارهای بعدی خود به کار ببرد، سینمای اجتماعی ایران یک نام خوب دیگر را به فهرستش اضافه می کند.

      

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

                                                        

                                      مرگ تدریجی یک رویا*

 

بیداری رویاها دومین فیلم باشه آهنگر بعد از فرزند خاک است. علاقه ی او به مقوله ی جنگ و تبعات آن در هر دو فیلمش مشهود است. اما هر چقدر فرزند خاک به عنوان یک فیلم اول قابل قبول بود، بیداری رویاها به جز ایده ی اولیه ی خوبش اثرناقص و سردرگمی است. فیلم در نیم ساعت ابتدایی خوب پیش می رود. سریع وارد بحران و گره ی اول می شویم و شخصیتها یک به یک معرفی می شوند. این ایجاز توقعی را در مخاطب ایجاد می کند که تا انتها همین ریتم ادامه داشته باشد. اما در ادامه فیلم لحظه به لحظه از ریتم می افتد و با وجود ایده ی تکان دهنده اش نمی تواند حس مورد نظرش را به بیننده منتقل کند. در سکانس اول ایوب و جریان اسیر ایرانی را می بیینیم. در ادامه پیچشهای متعدد روایی فیلمنامه که مدام با هویت ایوب بازی می کند تنها به خاطر به اشتباه انداختن بیننده است. این اشتباه که آیا ایوب حمید فرخ نژاد است یا مرد اسیر؟   با تمهیدهای غیر ضروری فیلمنامه، عملا در پایان فیلم  سکانس اول به عنصر نچسبی برای فریب دادن تماشاگر تبدیل می شود. محمد رضا گوهری فیلمنامه نویس بیداری رویاها مجذوب ایده ی اولیه ی داستان شده و تمام ضرورتهای دراماتیک را از یاد برده است. رفت وآمد پی در پی حبیب دهقان نسب و همکارش از بنیاد شهید و اطلاعاتی که مدام تغییر می کنند، باعث سردرگمی بیننده می شوند. فیلمنامه در پی این بوده  است که از مخاطبش جلوترباشد و از ععنصرغافلگیری استفاده کند. اما با شاخ و برگ دادن بی مورد تمام ظرفیتهای روایی خودش را از بین می برد. مثلا یکی از این تمهیدات، باردار بودن رخشانه است. یک دفعه او می فهمد شش هفتگی بارداریش را پشت سر گذاشته است و باید پیش دوست دکترش برای سقط جنین برود. بازی با هویت ایوب هم که به بازی کشدار وسردرگمی تبدیل می شود. ابتدا خبرآمدنش می رسد. بعدا با کش و قوسهای مختلفی که فقط برای زجر دادن مخاطب است، معلوم می شود که علت بی سر وصدا کردن مراسم، پناهندگی ایوب است. در ادامه هویت او با چند دیالوگ مورد شبهه قرار می گیرد. ولی از آنجا که پسر ایوب باید به خاطر منطق غلط فیلمنامه، یکدفعه دست خط پدرش را از اسماعیل خلج بگیرد، هویت معلوم می شود! نکته ی جالب در اینجاست که این همه پیچ بی مورد با یک عکس و تشخیص هویت فرو می ریزد. چرا در فیلم عکس ایوب را در خانه اش نمی بینیم؟ و چرا مسئولان بنیاد شهید نمی توانند با تطبیق عکسها پی به هویت واقعی اش ببرند؟ این کش وقوسها تنها به خاطر تعلیقی سست و بی منطق ایجاد شده اند. بعد از نیم ساعت ابتدایی ریتم بسیار کند می شود و یک دفعه با دو سکانس و چند دیالوگ همه چیز به پایان می رسد. از همه بدتر صحنه ی انتهای فیلم است که رخشانه جلوی چراغ قرمز می ایستد در حالی که در کنار ماشین داود است! این صحنه واقعا چه معنایی دارد؟ یعنی رخشانه با وجود ماندن در کنار داود پشت خط قرمزها می ایستد؟اگر هم این طور باشد با وجود همه ی این صحبتها رخشانه و داود که نفهمیده اند ایوب آمده و برگشته است تا ابد بلاتکلیف باقی می مانند؟ در بحث بازیگری هم باید به بازی بد امین حیایی اشاره کرد. او اصلا مناسب چنین نقشی نیست.نه فیزیک وسنش به این نقش می خورد و نه توانسته از پیله ی تیپ همیشگیش در بیاید.گرچه او تلاش خود راانجام داده، اما انتخاب غلط  به کار او و فیلم باشه آهنگر صدمه زده است. گریه ی تصنعی او روی فرمان ماشین و بالا آوردن سرش با آن وضعیت غیر قابل وصف از بدترین صحنه های فیلم است. هنگامه قاضیانی هم با وجود تلاش زیاد، نتوانسته از بار سنگین نقشش در به همین سادگی بیرون بیاید. کوشش او به خاطر فیلمنامه ی ضعیف گوهری تباه شده است. درنهایت باید گفت بیداری رویاها که می توانست به خاطر سوژه ی اولیه ی تکان دهنده اش اثری خوب و درگیر کننده باشد، به فیلمی سردر گم ومغشوش و ازدست رفته تبدیل می شود . محمد علی باشه آهنگر در همین فیلم هم در صحنه هایی نشان داده که می تواند به فیلمسازخوبی تبدیل شود اما بیداری رویاها یک پسرفت بزرگ در کارنامه ی این فیلمساز است.  

                                                           * نام سریال فریدون جیرانی

   

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

                                                       

                                         بن بست

 

حالا باید از بهرام توکلی گفت.بعد ازتجربه ی پابرهنه در بهشت، پرسه در مه نشانگر دغدغه ها و مسیر فیلمسازی توکلی است. آن فضای هذیانی و محصور بودن آدمها در آسایشگاه فیلم قبلی جای خودش را به فضای ذهنی و پر دغدغه ی یک هرمند به بن بست رسیده در پرسه در مه داده است. فیلم روایت یک فضای برزخ گونه از زندگی یک موزیسین است. شخصی که به نظر می رسد دچار مرگ مغزی است اما با واگویه های خود می خواهد جلوی مرگ بایستد و زندگیش را تغییر دهد. کل فیلم روایت همین ناکامی است.بن بست خلاقیت یک هنرمند می تواند علتهای مختلفی داشته باشد.از عوامل اجتماعی و روانی گرفته تا تنگناها وفشارهای اقتصادی و پایین بودن فرهنگ جامعه و نداشتن اقبال جمعی و...

فیلمساز توانسته با نشانه های مختلفی این بن بست را ترسیم کند. یکی ازاین نشانه ها باند صوتی سوت مانندی است که ذهن امین را لحظه به لحظه مغشوشتر می کند. مورد بعدی صحنه ی تئاتر است که به قرینه ای از زندگی امین ورویا تبدیل می شود. انگار رویا در صحنه ی نمایش آرزوهای برآورده نشده ی خودش را بازی می کند. در آینه نگاه می کند ولحظه به لحظه فردیت و عشق خود را رو به زوال می بیند. اما  گذشته وحال و آینده با هم ممزوج می شوند و جای خود را با هم عوض می کنند  تا حالت کولاژ گونه و آشفتگی زندگی شخصیت اول فیلم تبیین شود. استفاده از رنگ هم مثل کارقبلی توکلی کاملا در خدمت ساختار فیلم است. فضای دلمرده ی بیمارستان یادآور فضای آسایشگاه فیلم قبلی است. رنگ آبی مرده ی دیوارها باعث ایجاد این فضا شده اند. اما استفاده از رنگهای گرم وتند در صحنه ی نمایش در تضاد با زندگی زوج اصلی فیلم قرار دارد. حرکات دوربین خضوعی ابیانه کاملا به حس بی قراری فیلم کمک می کند. با آهسته شدن صحنه ها در فیلم که حالتهای لرزان و سایه گون شخصیتها را تشدید می کند و زوایای نامتعارف دوربین کاملا به فضای ذهنی امین نزدیک می شویم. اما رویکرد ونگاه اصلی توکلی به سینمای مدرن اروپا و رمان نو است. در دوفیلمی که تا به حال ساخته ردپای نگاه بسیاری از فیلمسازان مشهود است. علاقه ی برگمانی اش و سوالهای هستی شناختی اش  در فیلم جدید با شخصیت  امین و رویا و دغدغه هایشان نشان داده می شود. حضور رویا در آینه ی اول و آخرفیلم یادآورزنهای آثار برگمان است. حضور متافیزیکی اشیا و نگاه غمبار وشاعرانه ی پرسه در مه آشکارا صحنه هایی از آثار تارکوفسکی را به یاد می آورد . نگاه عمیق به کنشهای انسانی از خصوصیات سینمای مدرن اروپا در دهه های پنجاه وشصت میلادی است که در اثر جدید توکلی مشاهده می شود. اکستریم کلوزآپها و شخصیتها و روند داستانی غیر متعارف پرسه در مه در راستای همین تفکر است. اما علاقه ی توکلی به واگویه و گفتار ذهنی کاملا از علاقه ی او به رمان نو و جریان سیال ذهن خبر می دهد. در کنار تمام این صحبتها باید از بازیهای خوب ودرخشان شهاب حسینی و لیلا حاتمی گفت. شهاب حسینی در غیر منتظره ترین نقش عمرش غافلگیر کننده است. مقطع حرف زدنش، نگاهای دیوانه وار وگیجش و بالا و پایین بردن صدایش که در بیشتر زمان فیلم به نجوا شبیه می شود، باعث شده کاملا امین رابشناسیم. صحنه ی دردبار قطع انگشتش که به نشانه ای از بن بست رسیدن کامل یک نوازنده است و راه رفتنش در دریا از یاد نرفتنی است. اما لیلا حاتمی هم مثل همیشه خوب و دلپذیر ظاهر می شود. گریه های او و صورت همیشه فتوژنیک او که کاملا می تواند در مواقع مختلف حسهای مختلفی را به بیننده منتقل کند، از خصوصیات همیشگی بازیهای خوب حاتمی است. حالا باید از بهرام توکلی و بهرامهای توکلی سینمای ایران نوشت. به سلیقه و ذوق بصری او نگاه کنید.  صحنه ی  کارگران معدن و فیکس شدن صورتهای آنها اوج نگاه شاعرانه ی غمبار اوست. این نگاه و اندیشه ها و ذوق نسل توکلی است که می تواند سینمای ایران را از رخوت و خمودگی جدا کند.

امیدوارم با نمایش این گونه فیلمها و وسعت دید بیندگان بتوانیم از نسل جدید سینمای ایران بگوییم. از شهرام مکری، سامان سالور، بهنام بهزادی، محمد شیروانی، بهرام توکلی، محسن امیر یوسفی و بسیاری دیگر که اگر حمایت شوند، می توانند نسل جدید سینمای ما را بسازند.

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

 

 فیلم صد سال به این سالها بعد از وقفه ای چند ساله بالاخره در جشنواره ی امسال در بخش خارج از مسابقه به نمایش در آمد. بعد از فیلمی مثل کافه ستاره انتظار دیدن اثری خوب از مقدم نمی تواند بیجا باشد. اما فیلم جدید او در رویکردی که برای خود انتخاب می کند به نقطه ی روشنی نمی رسد. فیلم در میانه ی تبدیل به یک ملودرام بزرگ به سختی به زمین می خورد. صد سال به این سالها نه تنها وجه سیاسی خود را به خطابه ی پایانی امین با بازی پرویز پرستویی تقلیل می دهد، بلکه با حفره های بی شمار روایی خود رسما با دستانی خالی تماشاگر را به بیرون هدایت می کند. درواقع انتخاب چنین دستمایه ی حساسی از توان مقدم فراتر بوده است. اینکه مانند بسیاری از ملودرامهای بزرگ تاریخ سینما، با محور قرار دادن یک موضوع خانوادگی در بازه های مختلف تاریخی به تغییرات اجتماعی و انسانی و سیاسی یک سرزمین و حتی جهان اشاره کرد.تمام تلاش سامان مقدم نویسنده برای رسیدن به فیلمنامه ای فراتاریخی با رویکردی جدید در سینمای ایران بوده است. اما مشکل از آنجایی شروع می شود که فیلمنامه با برشهای عجولانه ای که به زندگی ایران ( فاطمه معتمد آریا ) بعد از انقلاب می زند، عملا بسیارسطحی و خالی به نظر می رسد.فصل ابتدایی فیلم گرچه از نظر فضاسازی مهمانی تا حدودی تصنعی وباسمه ای به نظر می رسد اما  انرژی خوبی را به بیننده منتقل می کند.بازی پرطراوت کیانیان هم یکی از عوامل پررنگ انتقال این انرژی نهفته است.  او توانسته رهایی وآزاد منشی شخصیت رفیع را با شل کردن عضلات و سبک راه رفتن و شیوه ی بیانش نشان دهد.اوج بازی او هم در سکانس کافه رقم می خورد که با مهارتی مثال زدنی حالتهای مستی و دروغگویی و حتی خیانت پیشه گی را به  تماشاگرمنتقل می کند. نحوه ی رقصیدن و حرکات او نشان می دهد که چرا کیانیان جزو بزرگترین بازیگران سینمای ماست. در نیمه ی اول شخصیتها به خوبی معرفی می شوند و با نشانه های تصویری درست به وجود خطر محتمل در آینده پی می بریم. مثل صحنه ای که آرش در تابوت می خوابد که قرینه ای از مرگ او در جوانی است. سرخوشی وبی خبری ایران و رفیع با آتش گرفتن کافه ی خاطرات از بین می رود و حوادث تلخ یکی یکی از راه می رسند. مثلث ایران- رفیع- امین هم با وجوه مختلف خود از همان ابتدا، وقوع تغییرهای آینده را پیش بینی می کند. اوج این تناقض هم در دیالوگ دو نفره ی امین ورفیع راجع به مرگ ماهیگیر نمود پیدا می کند. اما یکدستی موضوعی و ساختاری فیلم در نیمه ی اول در نیمه ی دوم با برشهای زمانی پی در پی شکسته می شود. فیلمنامه ی کار عملا از مصالح داستانی تهی می شود وفیلمسازبه شعارهای  رو ومستقیم متوسل می شود.فیدهای متعددی که در کارهای قبلی مویینی مثل بوتیک تلخی فضا را تشدید می کرد، در اینجا کارکرد معکوس پیدا می کند. به خاطر اینکه مقدم به جای تعریف داستان در پی دست یافتن به نگاهی تاریخ نگارانه و بزرگ به اجتماع ایرانی بوده است. فیلم عوامل بیرونی را بر داستان تحمیل می کند و در نهایت نه می تواند پازلهای مختلف زمانی را درست در کنار هم بچیند و نه به نگاه کلان خود دست یابد. دلیل اشاره به سه فصل از سال 84 مشخص نمی شود. بسیاری از کنشها بی گذشته و دلیل از راه می رسند وپا در هوا باقی می مانند. مثلا علت سیاسی بودن علی مشخص نمی شود. اگر هم به جای دلایل قصد نشان دادن نگاه ریشه ای بوده عملا فیلم به این عمق مورد نظر دست پیدا نمی کند. همینجاست که پی می بریم اهمیت یک داستان خوب چقدر ضروری است. تنها در آن صورت است که می توانیم به ریشه ها و تغییرها و تحولات و ایدئولوژی خالق یک فیلم پی ببریم.تنها عامل قابل تحمل فیلم بازی خوب معتمد آریا و بازی نسبتا خوب ولی تکراری پرستویی است. معتمد آریا با یک بازی درونی توانسته بسیاری از خلاهای روایتی را با چشمان غمبارش پر کند.بد نیست که به گریم هم اشاره ای شود. نویدی با گریم خوبی که انجام داده تا حدودی پرسونای همیشگی سه بازیگر اصلی را در هم شکسته است. به خصوص در مورد پرستویی که بسیار به نفع نقش تمام شده است. بازی بازیگرانی مثل قربان زاده و جواهریان هم  بسیار بد و تصنعی است. معلوم نیست چرا جواهریان که در این سالها گزیده کاربوده چنین نقش ماکت گونه ای را قبول کرده است.در پایان باید گفت چرا فیلمی که می توانسته به نمونه ای قابل قبول در ژانر خود تبدیل شود به چنین ورطه ای می افتد؟ در پاسخ به این سوال باید توجه کرد که یک داستان بزرگ همه چیز را در درون خود مستتر کرده است. همان حرفهایی که مقدم کاملا به صورت رو و شعاری تحویلمان داده است در تار وپود یک فیلمنامه ی خوب به ارزش تبدیل می شد. اما نکته ی دیگری هم که باید به آن توجه داشت، این است که وقتی کارگردانی حیطه ی خود وجهان پیرامونش را بشناسد مسلما حرفهای شخصیش به اندازه ی جهانی ارزش خواهد داشت.به نظر می رسد که این حرفهای دهان پرکن به خوبی در دهان آقای مقدم ننشسته تا در تاروپود مخاطب ریشه بدواند. صد سال به این سالها نمونه ی تباه کردن اندیشه های بزرگ به دست اجراهای کوچک است. چیزی که در این سالها بزرگترین معضل اجتماعی همه ی ما بوده است.

  

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

شروع جشنواره بیست وهشتم دوشنبه پنجم بهمن 1388 1:13
 

جشنواره ی بیست وهشتم شروع شد.

از ظواهر امر این طور پیداست که با جشنواره ی کم فروغی روبرو هستیم. صحبتهای برگزار کنندگان در مراسم  افتتاحیه ی دیشب بر تفاوت داشتن و بهتر بودن جشنواره  نسبت به دوره ی قبل تاکید داشت. این که می شود حرف مخالف را هم شنید هرچند کاملا موافق ما هم نباشد. گرچه با شرایط کنونی و به این سادگی نمی شود راجع به موضع آقایان قضاوت صحیحی داشت. وقتی فیلم پاداش را توقیف می کنند باید به همه ی این حرفها و دید بازشان شک کرد. تنها دلخوشی حضور فیلمهای نسل جدید است که امیدوارم آبرو بخرند. جشنواره همیشه نشان داده که باید دل به نامهای کمتر آشنا بست. حالا در این دوره که حضور چهره های نامی سینمای ایران به حداقل ممکن رسیده امید همه به نامهای ناآشناست. باید منتظر بود و چشم به راه  ماند.از امروز سلسله یادداشتهای جشنواره ای من شروع خواهد شد. امیدوارم که ده روز خوبی را با سینما و دوستان و نظراتشان داشته باشم.

منتظر هم می مانیم...                              

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

                                   

                                     « در جستجوی زمان از دست رفته » *

 

تنها دو بار زندگی می کنیم اولین ساخته ی بهنام بهزادی است.                     فیلمی که این روزها پس از دو سال پشت خط ماندن، اکران شده است. بحث راجع به نمایش اینگونه فیلمها را پیش نمی کشم که از فرط تکرار به ملال رسیده است، اما همین اکران محدود و نصف ونیمه هم جای بسی خوشحالی دارد. شایدتماشاگران در میان هجمه ی آثاری که کوچکترین شباهتی به سینما ندارند، به ارزشهای این فیلم وآثار مشابه پی ببرند.

تنها دو بار زندگی می کنیم در مورد فرصت های از دست رفته ی زندگی است. حسرتهایی که به قول سیامک انتصاری پور روز به روز بزرگتر میشوند.فقدانهایی که از گذشته تا حال و آینده گریبانگیر ماست و نمودها و بازتابهای آنها را درطول عمر احساس می کنیم.                                                                                 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

واگویه و چند نکته در باب حضور یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 3:12

 

 

« با اشک هایمان

   بهتان به جاودانگی درد می زدیم

   با دردهایمان

   تهمت به عشق

   بیگانگی رسالت ما بود »

                                           « نصرت رحمانی »

 

خیلی وقت است که نمی نویسم.

درگیریهای مختلف زندگی اسیرم کرده است.با شعر غریبه شده ام. مرا به درون خود راه نمی دهد. به خیلی چیزها شک کرده ام. اصلا چه لزومی دارد که من مثلا شعر بنویسم؟ اصرار بسیاری از اطرافیانم که بیشترشان هم از روی تفنن و بی توجه به اصول شعری، می نویسند باعث تعجب من است. آیا واقعا به خودشان رسیده اند؟ راهشان مشخص است؟ اصلا شعر را برای چه می خواهند؟ خیلی شبها با پوزخند به کارهایم نگاه می کنم و خاطرات شتابان از جلوی چشمانم عبور می کنند.اما همیشه و همیشه می خواهم که مخاطب شعر جدی بمانم. مخاطب بودن هم در جایگاه خود ارزش دارد. شاید در آینده بنویسم، اما به آنها به شکل گذر نگاه خواهم کرد. به نوعی ثبت دردهای همیشگی و بی وقفه ی زندگی ام خواهند بود. به روز نویسی و تند نوشتن و ثبت احساسهای زود گذر علاقه ای ندارم.ترجیح می دهم هر وقت حرف داشته باشم اعلام حضور کنم. این روند جدید من بعد از رکودی ناخواسته است. در این مدت با چهره ی اصلی به ظاهر دوستان روبرو شده ام. دیگر وقت دوستی به سر آمده است. حالا جز هم فکر واقعی به هیچ کس و احدی کاری نخواهم داشت. توقع متقابل من هم از آنها همین است. خیلی وقت هدر داده ام. باید بیشتر وبیشتر به خودم و هم فکرانم بپردازم. خودم را تافته ی جدا بافته ای نمی دانم. اما با خیلی ها فرق دارم. با حلقه ی کوچک اطرافم می توانم تا کهکشانها بروم وبرگردم. آن وقت چه نیاز به احترام وبی احترامی کسانی که در نهایت یا عقده ی خود برتر بینی دارند ویا به خاطر خود کم بینی می خواهند تو را به لجن بکشند؟ چند روز پیش مقدمه ی همیشه تازه ی نصرت بر میعاد در لجن را می خواندم. باز هم تاثیر گذار وخوب و گویا بود به خصوص آنجایی که می گوید: « ... دیر گاهی ست روزگار، فراموشی را در ذهن من ومن ها دعوت کرده است. شانه خالی کردن از زیر بار هر وظیفه ای خود به خود قبول هر تهمت وبهتانی است.  ... و سزای ماست که رو به هر سو کنیم، با دهان دلقکانی که چون گاله ای لبالب از بهتان و ناروایی است روبرو باشیم. و همواره در پشت سرمان نامردی خنجر از آستین در آورده در حالیکه خود از ترس زانوانش می لرزد به نام پاسداری ایستاده باشد! بر ما رواست چنین رود چرا که چنان نبودیم که باید بود. ... »

اما این روزها احساس می کنم عشقم به سینما وسیعتر شده است. بعد از هفت سال عشق وخاطره بازی تازه توانسته ام وارد دنیای سینما بشوم. لذت و درک توامانی از فیلمها داشته باشم و بتوانم بنویسم. گرچه در نوشتن در حال کسب تجربه ام اما سعی می کنم خودم را در پی جو سازیهای مختلف گم نکنم. اگر از فیلمی خوشم آمد با دلیل و استدلال حرف بزنم و اگر هم کاری مورد علاقه ی من نبود سعی کنم با رعایت همه ی جوانب علتهایم را بیان کنم.در حال مطالعه ی کتاب ارزشمند مجید اسلامی مفاهیم نقد فیلم هستم. تاثیرهای خیلی خوبی از آن گرفته ام. رویکرد نئو فرمالیستی بوردول و تامپسن واسلامی در بسیاری از نقاط حائز اهمیت هستند. گرچه به قول شهرام عزیز نباید دربست تسلیم این نظریات شد اما می شود با نگاهی به آنها دیدگاه خود را گسترش داد. وقتی امشب پرونده ی رابین وود مجله فیلم را که به همت امیر قادری جمع آوری شده بود خواندم عمیقا فهمیدم که هنوز در ابتدای راهم. مطلب زیر به نقل از دیوید بوردول است: « وود یک بار نوشته بود که یک منتقد نمی تواند پس از یک بار تماشای گل های شانگهای ( هو شیائو شین ) با «جدیت» در باره ی آن بنویسد. به همین دلیل، وود تنها پس از مطالعه ی فیلم روی نسخه ی دی وی دی، متنی موشکافانه درباره ی آن نوشت. این مقاله ای است که هر کسی افتخار خواهد کرد نامش را بالای آن بنویسد اما وود آن را به این صورت تمام می کند: « متاسفم که تحلیل مذکور، در بیان موارد مربوط به فیلم، شاید این ایده را در ذهن خواننده پرورش دهد که فیلم از آن چه در حقیقت هست، بیش تر اسیر طرح کلی اش شده است. در حقیقت طرح فیلم با چنان ظرافتی پیاده شده که من دست کم شش بار آن را به طور کامل دیدم ( به همراه بارها تکرار تماشای صحنه ها و لحظه های خاص ) تا بتوانم گره از جزییات ظریف آن باز کنم. مقاله ی حاضر، در عین خضوع، به عنوان آغازی برای بحث در باره ی فیلم ارائه می شود.» »

در حوزه ی نقد نویسی در حال ورود به عرصه هایی جدی تر هستم. در وقت مناسب و تحقق آنها می توانم از آنها بگویم. در این مدت هم فیلمهای خوب زیادی دیده ام: حفره از ژاک بکر، تقاطع میلرو بزرگ کردن آریزونا از برادران کوئن، پیش از طلوع از ریچارد لینکلیتر، مردی بدون گذشته از آکی کوریسماکی، دزد دوچرخه از ویتوریا دسیکا، مری ومکس از آدام الیوت، آغوش های گسسته از پدرو آلموودوار، خشت و آینه از ابراهیم گلستان و چشمه از آربی آوانسیان. در مورد چند مورد از آنها به تناوب مطالب کوتاهی را خواهم نوشت و راجع به بزرگترین هایشان هم وقتی می نویسم که بارها وبارها آنها را مشاهده کرده باشم. وقتی خشت و آینه را دیدم به حال تاریخ سینمای مملکتم تاسف خوردم که چرا چنین جواهری را ارج نگذاشت وراهش را ادامه نداد. وقتی دزد دوچرخه را دیدم معنای سادگی عظیم داستانگویی را فهمیدم و با حفره به عرشی رسیدم که توصیفش در قالب واژه ها نمی گنجد و با پیش از طلوع به اهمیت دیالوگ و ارزش مفاهیمی چون عشق و رابطه ی انسانی ایمان آوردم. هنوز هم عالم هنر راهگشاست. وقتی از این فضای خفقان آلود خسته ای تنها می توانی به هنر پناه ببری.قصد دارم دوباره و چند باره با براهنی عزیز قدمی بزنم و چقدر ارزشمند بود وفتی در شماره ی امروز مجله خوب ایران دخت دیدم که راجع به استاد نوشته اند. عاشقانه شعر نگاه چرخانش را می پرستم و این هم بخشهایی از آن:

« ...

وقتی که گریه ام می گیرد  می روم آن پشت   فورا پیازپوست می کنم که نفهمند

آنگاه، موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم             آنجا نشسته ای

سیگار می کشم     می خندی       هر روز یک گل      سه سال تمام       هر روز

شب پس زمینه ی من نیست         شب قهرمان فیلم من است

و گلفروش که موهایش در زیر نور،آبی-بنفش می زد 

روزی گفت:چرا ول نمی کنی؟

گفتم که تازه نمی فهمم چرا عاشق شدن طبیعی انسان است   

و شاید از طبیعت انسان، بالاتر

اما      در زندگانی من ، آفتاب           نقش ضعیفی دارد

- این بزمجه در چشم های سبزش          همیشه حلقه ی اشکی دارد-

و موهایم را... کنار می زنم                    آنجا نشسته ای    ....         »

در مجموع باید گفت این نوشته و نوشته های بعدی در این سبک یک نوع یاد آوری است. یادآوری به خودم که هنوز هم می توانم عقایدم را ثبت کنم. در کنار احترام به نظر دیگران مخاطب اولیه ی این نوشته ها خودم هستم.نوعی واگویه نویسی است تا بتوانم از خوبیها وبدیهای زندگی و سینما وشعر بگویم. خیلی وقت است از خودم دور مانده ام. حالا وفت را برای خودم عزیز خواهم داشت.     

بعد از تحریر: لحن نوشته ام از تلخی به زیبایی هنر رسید. جشنواره نزدیک است. خوب یا بد نوبت ما دیوانه ها رسید. دوباره صفها و سرما وسینما و بحث و دعوا و دوستیهای جدید فرا می رسد و خودم را برای ضیافتی جدید آماده کرده ام. هرچند که با شرایط کنونی این ضیافت از هر سال بی رنگ تر است اما همه آماده ایم... 



 

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

بریده شعری از رضا براهنی یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 1:14

 

... گذشته باشد اگر صد هزار سال         باز شما

طلب کنید مرا از میان تاریکی

به دور میز شما من حضور خواهم یافت

به شکل پنجره یا پرده یا تبسم یک ابر          نترسید

از انفجار گلویم

که سرگذشت جهان را       و سرنوشت زمان را        به یاد خواهم داشت

شما روایت اول، وَ یا روایت آخر، وَ هر روایت دیگر را طلب کنید

نترسید          که بالهای من از نوع خوابهای شماست

قفس نسازید که من اسیر شما باشم

قفس نشانه ی ترس از تجاوز است به پرواز

مرا کنار پنجره بنشانید

بپرسید: از آنچه بود و از آن چیزها که خواهد بود

                                                      به شکل خوانده شدن خواهم خواند

 

 

به نام حنجره ی عشقهای شما خواهم خواند

نترسید           بپرسید:

                                        

                             قسمت پایانی شعر  حضور از مجموعه ی:

                 «خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» 

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

                                          

                                       « شاکی روزگار منم »*

 

 محاکمه در خیابان فیلم جدید مسعود کیمیایی، بدون شک متفاوت ترین اثر او در سالهای اخیر است. دلایل بسیاری برای اثبات این گزاره وجود دارد:  

درونمایه :

در نگاهی گذرا به فیلم می بینیم که دغدغه ها و مضامین تکرار شونده ی آثار قبلی فیلمساز در این اثر هم به چشم می خورند: مفاهیمی چون رفاقت، مردانگی،عشقهای نا فرجام ومهمترازهمه حفظ فردیت .مفهوم رفاقت را در رابطه ی بین امیر وحبیب لمس می کنیم. جایی که حبیب طاقت نگاه کردن به رفیقش را هم ندارد. مردانگی را در سکانسهای به یاد ماندنی نکویی پیدا می کنیم. آنجا که این مرد با آن طرز پوشش و کلاهش رنگی دوباره به شخصیتهای اصیل فیلمساز می بخشد. نمای معرفی او با آن طرز نشستن و کلاه وبخار پیرامونش ، شمایلی اسطوره ای از او می سازد.  در ادامه مردی را می بینیم که حتی از میان دعوای دیگران ( نشانه ای از جامعه ی آشوب زده ) ، هم قابل تشخیص است. چرا که تشخص و فردیت خود را به دست آورده است. هرچند به خاطر آن،عشق و فرزندش را از دست رفته می بیند.قهرمانهای کیمیایی با مرگ خود به رستگاری می رسند و تا پایان بر سر حرف خود باقی می مانند. مانند اسطوره ی قیصر که با آن لبخند تلخ انتهایی، آگاهانه به پیشواز مرگ می رود. نکویی هم قبل از مرگ با دیدن فیلم تولد، برای لحظاتی با دنیای سابق خود روبرو می شود وبعد با آغوشی باز تیغه ی سرد چاقوی نارفیق را می پذیرد و خود را از دنیای سیاه پیرامونش رها می سازد. اما با وجود تمام این مشابهتهای مضمونی، ریشه ی تفاوتها را باید در شخصیتهای امیر ومرجان یافت. گرچه هر دو با ادبیات خاص  کیمیایی حرف می زنند، اما یکی در لباس سپید عروسی بار خیانتی را بر دوش می کشد ودیگری با لباس سیاه دامادی در پی عشق از دست رفته و فردیت گمشده اش است که در نهایت دست خالی برمی گردد . برای اولین بار کیمیایی با شخصیت اولش همراه نمی شود و به خاطرتیرگی غیر قابل تحمل پیرامونی، او را هم به دوزخ فریب همگانی پرتاب می کند.با وجود پرسه های بسیار امیر برای دریافت حقیقت، تنها نصیب او شکی ابدی است تا رنج زندگی از رستگاری مرگ عظیمتر باشد. آن خنده های پایانی امیر آکنده از تصنع است. تنهایی و شک او را باید در صحنه ی قبل از این سکانس دریافت. زمانی که در ماشینش ( که در حکم یک تابوت فلزی است ) تنها و مضطرب در حال تصمیم گرفتن برای رفتن و نرفتن است. گویی او چشم بسته راه شک را می بندد تا به عشق برسد. فیلمسار آگاهانه او را قربانی می کند تا دشنامی تلخ به جامعه ای بدهد که در وارونگی ها به سر می برد. عامل دیگر این تفاوت شخصیت عبد است. او به عنوان راننده و حامل خیانت ( هم خود خیانتکار است وهم عاملان خیانت به نکویی را سوار می کند )، به نوعی مرکزی ترین شخصیت این درام پر شخصیت هم هست. فیلم هم با عبد تمام می شود تا او نمادی از خیانت روزمره ی زندگی امروزی باشد. تا امیر در شک بسوزد ونکویی به مرگ دلخواهش رسیده باشد. وجود متناقض و خاکستری او بر خلاف شخصیتهای منفی کاریکاتوری فیلمهای متاخر کارگردان، بر ابعاد لایه های فیلم می افزاید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

به قاعده ی ما پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 4:4

 

تقدیم به رفیق در بند حسنعلی مرگان:

مردی که شعر را برای شعور می خواهد

 

به قاعده ی کهنه ی زخمهای مادرم

هر قطره خون

امید  ِ کهنه را نو می کند

 

به قاعده ی با هم  تشویش  ِ تو

در عشق بازیمان زیر باران

دردهای کهنه ی مادر را

از صدای ناودانی چشمانت می شناسم

 

به قاعده ی دردهای مادرم

با تک بوسه های پایم بر سینه ی زخم ها

از با توی عاشق، خون شدم  

                    زمانی که سنگفرش ها سرود عشق را

                                                     خون می خواندند و ندای  ِ مادر خون شد

 

حالا که مادر یائسگی را از یا ء س نمی خواهد

امید  ِ کهنه، تو را از خون می خواهد اما

تو در بند زخم های مادری وُ

من در بند چشمهای تو

                                                                                 شهرام  شریفی

                                                                                     ۸۸/۹/۱۹

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

آه اگر آزادی سرودی می خواند... پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 2:24

 

توضیح ضروری:  « نوشته و شعری که در بالا مشاهده می کنید کوچکترین پیش کش از طرف من و شهرام به عزیز در بندی است که در این روزهای ملتهب و روان فرسا چشم به امید فرداها دوخته است. »

برای عزیزدر بندم حسنعلی مرگان: شعر تنهایی که سکوت را می سراید

  

برای توصیف این روزها ملال واژه ی مناسبی نیست. کینه و نفرت وخون از

سینه ام می چکد. اینجا نشسته ام، راه می روم و زنده گی را ادامه می دهم،

آن وقت...

دو روز بر ما بی حضورت گذشت

در پشت کدام پنجره ماه را می بینی؟ آیا هنوز این ماه لعنتی قصد بر آمدن ندارد؟

تا به کی دروغ بنویسم و فردا را نماد امید بدانم؟

امشب که در خیابا ن راه می رفتم، جز تاریکی و سرما هیچ نبود و چشم تا کار می کرد ظلمت ابدی را پیش رویش می دید. این حجم قیرین، درون سینه ام مذاب می شود و با قی کردن کلمات بی نوا بر سپیدی کاغذ می نشیند.

با تمام این کلمات هم نمی شود یک ثانیه از تنهاییت را فهمید.

سیگارهایت را کجا جا گذاشته ای که  ریه ی سوخته ات را سیراب کند؟

کاغذهایت در چنگال کدام هرزه باد اسیر شده است؟

بی گمان اکنون سینه ات انباشته از هزاران شعر نگفته است.

فریاد بزن رفیق!

تحمل را نسوزان که جغدهای سفاک همین را می خواهند

مثل همیشه با نگاهت حرف بزن و آتش بزن خرمن این ناکس مردمان را که فریاد را در سینه مدفون می کنند.

آه !

مثل همیشه نمی شود تنهاییت را دریافت.

تو در بندی و من اینجا آزاد و شرمسار از تو می گویم.

قاضی این بار به داوری خون حلال می نوشد و از روی کاغذها وارد بند واقعیت شده است. تو انسانی و دشواری وظیفه ات را سالهاست بر دوش می کشی

به چشمان قاضی خیره شو و بگو:

انسانم       

 انسانم

 انسانم

 آزادی را با گل سرخ سینه ات هجی کن و بدان این بیرون میان این همه  سرما قلبهایی برایت می تپد وچشمهایی برای دیدنت به اشک نشسته اند و دوباره من بازهم مجبورم به این امید لعنتی دل ببندم و فردا را صدا کنم تا شاید آفتاب طالع بر سر ما هم بتابد. بیا با هم زمزمه کنیم تا فردا برسد:  

« آه اگر آزادی سرودی می خواند

    کوچک

            کوچک تر حتا

                               از گلو گاه ِ یکی پرنده ! »

                                                                         ۸۸/۹/۱۹

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

 

« بشوی اوراق اگر هم درس مایی        که درس عشق در دفتر نباشد »

 فیلم کتاب قانون چهارمین فیلم مازیار میری این روزها در حال اکران است. میری کارگردانی است که با فیلمهایش نشان داده که می خواهد از سطح متوسط سینمای ایران بالاتر باشد. اما هنوز آن فیلم اصلیش را نساخته است تا بتوانیم از نگاه و لحن دوربین و دیدگاه فکری خاص او صحبت کنیم. به آهستگی به خصوص تا نیمه ی اول موفقترین کارمیری تا به امروز است که متاسفانه با گره گشایی بی منطق نیمه ی دوم تمام ظرفیتهایش را به باد داد. پاداش سکوت هم که به جز پاره ای نکات فنی مثل فیلمبرداری وطراحی صحنه ی خوب چیز جدیدی را در کارنامه ی کارگردانش اضافه نکرد. در مورد قطعه ی ناتمام هم باید گفت که فیلم بیشتر متکی بر سوژه ی خوبش بود و با پرداختی خاص در سطح یک فیلم اول متوسط باقی ماند. حالا کتاب قانون هم به همان مشکلی دچار است که قبلا به آهستگی دچارش بود. فیلم تا نیمه بسیار خوب و روان پیش می رود اما به محض ورود ژولیت/ آمنه به خاک ایران، همه چیز شکل عوض می کند و در نهایت حتی تا سطح بعضی از سریالهای رده ی چندم تلویزیونی افت می کند.

در ابتدا با نریشنهای رحمان توانا با فضا و شخصیتها آشنا می شویم و فیلم با تعادل خوبی قدم به قدم داستانش را پیش می برد. نحوه ی معرفی همکاران رحمان که با نشان دادن پاهای آنها همراه می شود و تناقضهای گفتارهای رحمان با اتفاقات درون صحنه ها نوید طنز خوب و متعادلی را به ما می دهد. حتی نحوه ی دیندار بودن حقیقی که کارگردان تا آخر فیلم بر آن اصرار می کند در نیمه ی اول شکل پخته تر و جذابتری دارد. اینکه رحمان از زور گرسنگی بیرون می زند و بقیه ی همکاران را در حال خوردن می بیند، نشان می دهد که توصیه های لیدر گروه چقدر تاثیر گذار بوده است!

بعد از مدتها پرویز پرستویی را می بینیم که خیلی راحت و بی دغدغه بازی کرده و دیگر دست از آن بازی یکنواخت همیشگی برداشته است. در این که پرستویی بازیگر بزرگی است هیچ شکی نیست، اما در چند سال اخیر درلحظاتی خود ونقشهای گذشته اش را تکرار می کرد. پرستویی با درک درست خودش از نقش بجا و به اندازه بازی می کند. اما در بخش دوم فیلم هم دوباره بازیش تحت الشعاع پیامهای رو و اجباری کارگردان قرار می گیرد و نمی تواند آن طراوت اولیه را در بازیش حفظ کند. کارگردانی که می تواند چند سکانس خوب مثل فصلهای قایق سواری و جستجوی رحمان میان زنان نمازگزار را به این خوبی اجرا کند، چرا فیلمش به شدت سقوط می کند؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

« هق هق » دوشنبه نهم آذر 1388 2:17

 

 برای « کسی که مثل هیچکس نیست » 

 

جهان خالی می شود

نگاه صدا می شود

من خط می خورد

تو هستی

هستی

هستی

هَس

 

جهان پر می شود

صدا نگاه می شود

من خط می خورد

تو هستی

هستی

هستی

هََس

 

جهان می چرخد وُ نمی چرخد

می چرخد وُ نمی چرخد جهان

من خط می خورد

تو هستی

هستی

هستی

هَس

 

جهان صدا می شود صدا جهان می شود

غیاب جهان می شود جهان غیاب می شود

من خط می خورد

تو هستی

هستی

هستی

هَس

 

قلم با دوات خون پر می شود

جهان با نگاه بدرقه می شود

من خون می شود

نگاه من می شود

تو همیشه هستی

هستی

هستی

هَس

 

و من

و من

و من

خط خط خط

خطی می شوم  وُ 

هیچ کس نمی خوانَدَم

                                                       ۸۸/۹/۸

                                                       ۱۹:۴۵                                                       تهران

 

 

 

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

بریده شعری از نصرت رحمانی دوشنبه نهم آذر 1388 1:57

 

شب شکوه ستوه

مرا به باد سپردی، به بادهای غریب

سپردن آسان است.

 

شب شکوه ستوه

مرا چو کودک بی یاوری، به همهمه ها

به خون دلمه بسته ی یاران سپردی و رفتی

مرا به خویش سپردی

گذاشتی رفتی

گذشتن آسان است

 

شب شکوه ستوه

نه اشک بود نه باران

تداوم خون بود

چه بارشی که زمین را به آسمان می دوخت

ز پشت پنجره ی خون وشب کسی گریید

چه دردناک گریست

چه درد، درد، چه دردی است گریه مردان

نه درد آسان است! ...

                                                         بریده ای از شعر شکوه ستوه

                                                          از مجموعه ی : « میعاد در لجن »

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

بریده شعری از هیوا مسیح دوشنبه دوم آذر 1388 2:15
 

 

 

... برای کوچه می خوانم:

                     در شعر من باد

                      ویران نمی کند

                      پرده ای را بر می چیند

                      تا آفتابی را که در پشت واژه هاست

                      به اتاقی ببخشد.

                  

                           بریده ای از شعر نمی دانم از مجموعه  ی:

                          « کسی زیر چتر و سکوت جهان می گفت:

                           همچنان  تا نمی دانم چه وقت »

                                                            

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |

  

... در این ایوان

که اکنون ایستاده ام

سال تحویل می شود

در آن غروب ماه اسفند

از همه ی یاران شاعرم

در این ایوان یاد کرده ام

مادرم

در این ایوان

در روزی بارانی

سفره را پهن کرده بود

برای فهرست عمر من

ناتمام گریه کرده بود

همه ی عمر در پی فرصتی بود

که برای من در این ایوان

از یک صبح تا یک شب

گریه کند. ...

                            از مجموعه ی : ویرانه های دل را به باد می سپارم

نوشته شده توسط بهنام شریفی  | لینک ثابت |